یه نفر رو از صدا و سیما می ندازن بیرون.بهش می گن چرا انداختنت بیرون می گه:هیچی بابا وسط اذان پیام بازرگانی پخش کردم
یه نفر۲ تا سیگار با هم می کشه بهش می گن چرا ؟ میگه یکی واسه خودم یکی واسه دوستم که زندانه بعد از مدتی می بیننش که ۱ سیگار می کشه بهش می گن :مبارکه دوستت از زندان آزاد شد. می گه:نه بابا خودم سیگارو ترک کردم
از یه نفر می پرسن شغلت چیه میگه:عزیزم یه مامور مخفی هیچوقت شغلش رو لو نمی ده!
یه نفر تو مراسم فوت پدرش می خواست از مردم تشکر کنه می گه انشا الله تو فوت پدرتون جبران میکنم!!!!
غول چراغ جادو به یه نفر می گه یه آرزو کن تا دو برابرش به زنت بدم.طرف میگه : یه سکته ناقص!
چند نفر تهران را گل بارون می کنن همان روز سیصد نفر کشته می شن.تحقیق می کنن می فهمن اون چند نفر گلها را با گلدون پایین انداختن.
یه نفر میره بدنسازی مربی بهش میگه هفته اول بدنت درد می گیره .طرف میگه پس من میرم هفته بعد میام
به یه نفر می گن پاشو سحره! میگه:بهش بگین بعدا خودم بهش زنگ می زنم.
به یه نفر میگن درباره خدا بگو؟ میگه: خدا خیلی خوبه و مهربونه و آفریننده این دنیا هم هست ما که خیلی دوسش داریم ابوالفضل نگهدارش باشه؟!
يه روز يه نفر كاغذي پيدا ميكنه كه روش يه شماره تلفن نوشته بود . زنگ ميزنه به همون شماره و ميگه: آقا من شماره تون رو پيدا كردم آدرس بديد بيارم خدمتتون!
يه نفر ۲ تومن ميندازه تو صندوق صداقات، هنوز دوقدم رد نشده بوده، يك ماشين ميزنه بهش، درب و داغونش ميكنه. همون وقت يك باباي ديگه اي داشته يك پولي مينداخته تو همون صندوق، يارو با حال زار پاميشه، ميگه: آقا پولتو اونتو ننداز، اون صندوقش خرابه
يه نفر ميره كله پاچه فروشي، يارو بهش ميگه: قربون چشم بگذارم؟ طرف ميگه: نه آقا! حداقل صبر كن من برم قايم شم
يه نفر ۲ تا بچه داشته، بهش ميگن: چرا يك بچه ديگه نمياري، رُند شه؟! ميگه: فرزند كمتر، زندگي بهتر
يه نفر ميره راهپيمايي، مي بينه شلوغه برميگرده
يه نفر تو اتوبوس واستاده بوده، يهو ميبينه بند كفشش بازه. به كنار دستيش ميگه: آقا قربون دستت، يك دقيقه اين ميله رو نگردار من بند كفشم رو ببندم
يه نفر تو مسابقه بيست سوالي شركت ميكنه، قبل از مسابقه بهش ميگن: ببين جواب ژاندارمريه ولي همون اول نگي كه ضايع بشه، يه چند تا سوال اولش بكن بعد جوابو بگو. مسابقه شروع ميشه، يارو ميپرسه: جانداره؟ مجريه ميگه: نه. يارو ميگه: مِريه؟ ميگه: نه. يارو ميگه: جاندارمريه؟
سه تا ديوانه هم اتاقي بودن - يك روز خبر آوردن كه دوتاشون بالا پايين مي پرن و ميگن كه ما سيب زميني هستيم و داريم تو روغن سرخ ميشيم و سومي ساكت نشسته ! رييس بيمارستان هم طبق معمول رفت كه اين ديوونه رو مرخص كنه. پرسيد تو چرا با دوستات نيستي ؟ اون هم گفت : آخه من كف ماهيتابه چسبيدم
يه نفر زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباش ور ميداره، هول ميشه ميگه: ببخشيد توپمون افتاده
يه نفر سوار آسانسور ميشه ميبينه نوشته ظرفيت ۲ نفر با خودش ميگه عجب بدبختيه حالا ۱ نفر ديگه از كجا بيارم
منبع:http://www.hessamdehghan-jok.blogfa.com

